در آن روزگار، ایران زمین که زمانی چون کوهی استوار در میان ملتها ایستاده بود، از درون دچار فرسودگی شده بود. دستگاه پادشاهی بزرگ بود، اما دلهای مردان پراکنده؛ سپاه بسیار بود، اما یقین اندک. و چنین است رسم تاریخ که امپراتوریها بیش از آنکه از بیرون فرو افتند، نخست در درون خویش ترک برمیدارند.
اسکندر از دریاها گذشت و از دشتها عبور کرد و شهرهای بزرگ یکی پس از دیگری در برابر او فرو گشوده شد. برخی با بیم، برخی با تدبیر، و برخی از سر ناامیدی. و بدین گونه سپاه مقدونیان آرام آرام به قلب سرزمین پارس نزدیک شد؛ جایی که یادگارهای شکوه دیرین هنوز بر ستونهای سنگی و کاخهای بلند ایستاده بود.
اما در میان این فروپاشی آرام، در جایی دور از تالارهای زرین و درههای فراخ، در گذرگاهی تنگ در دل کوههای پارس، مردی ایستاد که نامش آریوبرزن بود.
او شاه نبود و تاجی بر سر نداشت. نه در کاخها پرورش یافته بود و نه نامش بر لوحهای زرین نقش شده بود. او سرداری بود از مردان میدان؛ مردی که عمر خویش را در گرد و غبار نبرد گذرانده و بیشتر از آنکه به سخن وزیران گوش دهد، صدای شمشیرها را شنیده بود.
چنین مردان در تاریخ بسیارند؛ مردانی که در هنگامهٔ قدرت دیده نمیشوند، اما در لحظهٔ فروپاشی ناگهان چونان ستونهایی پدیدار میشوند که وزن یک جهان را بر دوش میگیرند.
چون خبر رسید که سپاه اسکندر از کوهستانها نزدیک میشود و راه پارسه در خطر است، آریوبرزن با گروهی اندک از جنگاوران خویش در گذرگاهی که بعدها آن را «دروازهٔ پارس» نامیدند جای گرفت؛ درهای تنگ میان کوههای بلند که اگر نگاه داشته میشد، راه دشمن بسته میماند، و اگر فرو میریخت، راه تا قلب امپراتوری گشوده میشد.
سپاه او اندک بود و سپاه دشمن بسیار.
اما تاریخ را همیشه شمار سپاهیان نمینویسد.
گاه در لحظهای کوتاه، در مکانی کوچک، در درهای خاموش، تصمیم مردی میتواند معنایی بیافریند که از همهٔ پیروزیها پایدارتر بماند.
این داستان از همان لحظه آغاز میشود؛ لحظهای که جهانِ کهن رو به غروب میرفت و جهانی تازه در حال زاده شدن بود. و در میان این دو، مردی ایستاده بود که میدانست شاید شکست سرنوشت او باشد، اما با این همه بر آن شد که راه را ببنددزیرا گاه در تاریخ، پیروزی از آنِ فاتحان است؛ اما معنا از آنِ کسانی است که ایستادند.
پردهٔ نخست — سایهٔ فروپاشی
صحنه:
دروازهٔ پارس. درهای تنگ در دل کوهستان. دیوارهای سنگی بلند در دو سوی گذرگاه چونان دو نگهبان خاموش ایستادهاند. سپیده هنوز بر قلهها ننشسته است. آتشهای کوچک در اردوگاه پارسیان میسوزد. باد سرد در میان صخرهها میپیچد و صدایی دارد شبیه نالهٔ تاریخ. در دوردست، آسمان کمکم از سیاهی شب جدا میشود.
چند سرباز گرد آتشی نشستهاند. تیرداد و آرتاباز در میان آنان.
صحنهٔ نخست — زمزمهٔ شکست
سرباز نخست
این سکوت را میشنوید؟
سرباز دوم
سکوت صدا ندارد.
سرباز نخست
چرا…
وقتی بسیار سنگین شود، صدایش شنیده میشود.
سرباز سوم
من چنین سکوتی را پیشتر دیدهام.
تیرداد
کجا؟
سرباز سوم
در ایسوس.
پیش از آنکه صفوف ما فرو بریزد.
سکوت کوتاه.
آرتاباز
نبردها همیشه با فریاد آغاز نمیشوند.
بیشتر با سکوتی آغاز میشوند که کسی معنایش را نمیفهمد.
تیرداد
اما اکنون همه معنایش را میدانند.
سرباز دوم
آن جوان مقدونی نزدیک میشود.
سرباز نخست
میگویند هیچ سپاهی نتوانسته راهش را ببندد.
سرباز سوم
هر راهی روزی به دیواری میرسد.
تیرداد
و اگر آن دیوار ما باشیم چه؟
آرتاباز
پس باید ببینیم سنگیم یا خاک.
باد در دره میپیچد.
سربازان خاموش میشوند.
صحنهٔ دوم — خبر شاه
صدای سم اسبی از دور شنیده میشود.
فرستادهای خسته وارد میشود.
فرستاده
سردار آریوبرزن کجاست؟
آرتاباز
در اردوگاه فرماندهی. چه خبر آوردهای؟
فرستاده
خبر شاهنشاه.
همهمه میان سربازان.
تیرداد
پس بگو.
فرستاده
سپاه شاهنشاه به سوی شرق عقب نشسته است…
فرمان آن است که نیروها در آنجا گرد آیند.
سرباز نخست
یعنی پارسه بیدفاع بماند؟
فرستاده
فرمان چنین است.
تیرداد
(با تلخی)
پس امپراتوری اکنون با عقبنشینی نگاه داشته میشود.
آرتاباز
امپراتوریها پیش از آنکه با شمشیر فرو افتند،
با تصمیمها فرو میافتند.
صدای گامهایی نزدیک میشود.
آریوبرزن وارد میشود.
همه برمیخیزند.
آریوبرزن
چه خبر است؟
فرستاده تعظیم میکند.
فرستاده
فرمان شاهنشاه: عقبنشینی به شرق.
سکوتی سنگین.
آریوبرزن
و پارسه؟
فرستاده
در فرمان چیزی دربارهٔ آن نیامده است.
فرستاده کنار میرود.
تیرداد
سردار…
اگر شاه رفته باشد، آیا هنوز دفاع معنا دارد؟
صحنهٔ سوم — جدال شرافت و بقا
آریوبرزن به دره نگاه میکند.
آریوبرزن
معنا همیشه از شاهان نمیآید.
تیرداد
اما سپاه برای شاه میجنگد.
آرتاباز
نه همیشه.
گاه برای آنچه گمان میکند درست است.
تیرداد
اما اگر شکست حتمی باشد چه؟
آرتاباز
شکست همیشه حتمی به نظر میرسد…
تا زمانی که کسی برخلاف آن بایستد.
تیرداد
و اگر آن ایستادن تنها مرگ بیاورد؟
آریوبرزن
مرگ همیشه در پایان راه ایستاده است.
پرسش این نیست که آیا خواهیم مرد.
پرسش این است که پیش از مرگ چه خواهیم بود.
تیرداد
اما آیا ارزش دارد که برای امپراتوریای که فرو میریزد جان داد؟
آریوبرزن
ما برای سنگها نمیجنگیم.
برای آن میجنگیم که انسان بیریشه نشود.
آرتاباز
اگر امروز هرکس تنها جان خویش را نگاه دارد،
فردا هیچ سرزمینی باقی نخواهد ماند که جان برایش معنا داشته باشد.
تیرداد
(با اضطراب)
اما سپاه دشمن بسیار است.
آریوبرزن
عددها تاریخ را توضیح میدهند،
اما آن را نمیآفرینند.
سکوت.
صحنهٔ چهارم — تصمیم
سپیده کمکم بر قلهها مینشیند.
آریوبرزن چند گام پیش میرود و به دره مینگرد.
مونولوگ آریوبرزن
سالها در میدانهای جنگ زیستهام.
سپاههای بزرگ را دیدهام که چونان موجی برخاستند
و ناگهان فرو نشستند.
در ایسوس آموختم
که قدرت میتواند در یک روز فرو بریزد.
در گوگمل دیدم
که امید یک امپراتوری چگونه در غبار گم میشود.
از آن روز دانستم
که تاجها پایدار نیستند.
امپراتوریها میآیند و میروند
چنانکه فصلها.
اما چیزی هست که اگر فرو بریزد
دیگر هیچ امپراتوریای آن را باز نمیگرداند.
آن چیز
شرافت انسان است.
اگر امروز این راه را رها کنیم
شاید زنده بمانیم.
اما در نگاه خویش
مردی را خواهیم دید که پیش از مرگ
خویشتن را باخته است.
اما اگر بایستیم
حتی اگر همهٔ ما در این دره کشته شویم
کوهها خواهند دانست
که در اینجا
مردانی بودند
که در روزگار فروپاشی جهان خویش
پشت نکردند.
او رو به سپاه میگردد.
آریوبرزن
ای مردان پارس…
من وعدهٔ پیروزی نمیدهم.
شاید این دره گور ما شود.
اما اگر امروز این راه را ببندیم
زمان اندکی برای سرزمین خود خواهیم خرید.
و گاه
چند روز مقاومت
از سالها فرمانروایی بزرگتر است.
آرتاباز شمشیر خود را بیرون میکشد.
آرتاباز
پس بگذار کوهها شاهد باشند.
تیرداد نیز شمشیر میکشد.
تیرداد
و تاریخ بداند
که این دروازه بینگهبان نبود.
سربازان یکی پس از دیگری شمشیرها را بالا میبرند.
نور سپیده سراسر دره را روشن میکند.
آریوبرزن به گذرگاه تنگ نگاه میکند.
آریوبرزن
پس آماده شوید.
امروز
دروازهٔ پارس
بسته خواهد شد.
نور کامل صبح بر کوهستان میتابد.
پایان پردهٔ نخست
پردهٔ دوم — آخرین راه
صحنه:
چند روز از بسته شدن دروازهٔ پارس گذشته است. گذرگاه اکنون دژی سنگی شده است. تختهسنگها بر راه نهادهاند، تیراندازان بر بلندیها جای گرفتهاند، و مردان پارسی در میان صخرهها چون نگهبانان خاموش ایستادهاند. صبحی سرد بر کوهستان نشسته است. در دوردست دشت پهناور پیداست؛ و بر آن دشت، لکههایی تیره که سپاه اسکندر است.
باد در میان سنگها میپیچد.
آریوبرزن بر بلندی ایستاده است. آرتاباز و تیرداد در کنار او.
صحنهٔ نخست — نگاه به دشمن
تیرداد
از اینجا میتوان همه چیز را دید.
آرتاباز
آری.
دشت چونان کتابی گشوده پیش چشم ماست.
تیرداد
و آن لکههای سیاه…
آرتاباز
سپاه مقدونی.
تیرداد
گویی پایانی ندارد.
آریوبرزن
هر سپاهی از دور بیپایان مینماید.
اما وقتی به دره برسد
در یک راه باریک فرو میرود.
تیرداد
آیا آنان از این راه خواهند آمد؟
آریوبرزن
اگر بخواهند به پارسه برسند
راهی جز این ندارند.
آرتاباز
مگر آنکه کوه را دور بزنند.
آریوبرزن
کوهستان برای سپاههای بزرگ مهربان نیست.
تیرداد
با این همه، آنان بسیارند.
آریوبرزن
عددها گاه بزرگتر از آنچه هستند به نظر میرسند.
آرتاباز
زیرا انسان همیشه آنچه را میترسد بزرگتر میبیند.
تیرداد
و شما نمیترسید، سردار؟
آریوبرزن
چرا.
اما ترس نیز گاه آموزگار خرد است.
صحنهٔ دوم — درنگ دشمن
دیدهبانی با شتاب وارد میشود.
دیدهبان
سردار!
آریوبرزن
چه دیدهای؟
دیدهبان
سپاه دشمن در دشت فرود آمده و اردو زده است.
اما هنوز به سوی دره حرکت نکردهاند.
تیرداد
چرا درنگ میکنند؟
آرتاباز
شاید میسنجند.
آریوبرزن
مرد خردمند پیش از آنکه شمشیر کشد
زمین را مینگرد.
تیرداد
پس آنان نیز از این دره بیم دارند؟
آریوبرزن
بیم نه…
اما احتیاط.
آرتاباز
در جنگ، احتیاط برادر خرد است.
تیرداد
اما اگر آنان راهی دیگر بیابند چه؟
آریوبرزن
هر کوه هزار راه دارد.
اما هر راه نیز هزار خطر.
سکوتی کوتاه.
باد از میان صخرهها میگذرد.
صحنهٔ سوم — تردید
چند سرباز نزدیک میشوند.
سرباز نخست
سردار…
آریوبرزن
بگو.
سرباز نخست
مردان در دل خویش پرسشی دارند.
آریوبرزن
بگذار آن پرسش گفته شود.
سرباز دوم
اگر شاهنشاه عقب نشسته است
چرا ما بمانیم؟
سرباز سوم
اگر این نبرد از پیش باخته باشد
آیا جان دادن در آن خردمندانه است؟
سکوتی سنگین بر صحنه مینشیند.
آرتاباز
پرسشهای شما از ترس زاده نشده است…
از اندیشه زاده شده است.
آریوبرزن
و اندیشه را باید پاسخ داد.
او چند گام پیش میرود.
آریوبرزن
شما میپرسید چرا میمانیم.
اگر پاسخ آن تنها «فرمان شاه» بود
شاید خود نیز میرفتم.
اما مردان همیشه برای شاهان نمیجنگند.
گاه برای چیزی میجنگند
که اگر از دست رود
دیگر هیچ شاهی نمیتواند آن را بازگرداند.
سرباز نخست
آن چیز چیست؟
آریوبرزن
احترام انسان به خویشتن.
سکوت.
سرباز دوم
اما اگر همهٔ ما کشته شویم چه؟
آریوبرزن
مرگ پایان همهٔ راههاست.
اما تفاوت بسیار است
میان مرگی که از گریز میآید
و مرگی که از ایستادن.
آرتاباز
انسان ممکن است شکست بخورد…
اما اگر از ترس بگریزد
پیش از شکست مرده است.
صحنهٔ چهارم — اندیشهٔ آریوبرزن
سپیده اکنون کامل بر کوهستان نشسته است. نور بر صخرهها میتابد.
آریوبرزن تنها بر بلندی سنگی میایستد. دیگران اندکی دور میشوند.
مونولوگ
آریوبرزن
عجیب است کار جهان.
امپراتوریهایی که گویی برای همیشه ساخته شدهاند
گاه در چند سال فرو میریزند.
کاخهایی که هزاران دست آنها را برپا کرده
در یک روز به آتش سپرده میشوند.
و شاهانی که گمان میکنند نامشان جاودان است
چون سایهای در غبار گم میشوند.
سالها در میدانهای جنگ زیستهام
و از آن سالها یک چیز آموختهام:
قدرت
از آنِ کسی نیست که تاج بر سر دارد.
قدرت از آنِ کسی است
که در لحظهٔ تردید
راه خویش را انتخاب میکند.
امروز جهان ما در حال دگرگونی است.
شاید فردا پرچمی دیگر بر این سرزمین برافراشته شود.
اما اگر در این روزگار
هیچ مردی نایستد
آنگاه نه تنها یک امپراتوری
بلکه معنای ایستادن از میان خواهد رفت.
اگر ما در این دره بمیریم
شاید تاریخ نام ما را کوتاه بنویسد.
اما کوهها خواهند دانست
که در اینجا
مردانی بودند
که در برابر سیل زمان
چند روزی ایستادند.
و گاه
همین چند روز
برای شرافت یک سرزمین کافی است.
او رو به سپاه میکند.
آریوبرزن
ای مردان پارس…
دشمن بسیار است
و ما اندک.
اما این دره
میان آنان و پارسه ایستاده است.
تا زمانی که ما ایستادهایم
این راه بسته است.
و تا زمانی که این راه بسته است
هنوز چیزی از شکوه این سرزمین زنده است.
پس جای خود را نگاه دارید.
زیرا امروز
و شاید فردا
این کوهستان
گواه ایستادن ما خواهد بود.
باد در دره میپیچد.
در دوردست، صدای طبلهای سپاه مقدونی به آرامی شنیده میشود.
مردان به سوی سنگرهای خود میروند.
آریوبرزن همچنان به دشت مینگرد.
پایان پردهٔ دوم
پردهٔ سوم — فاتح و کوهستان
صحنه:
دشتِ پایین کوهستان. سپاه مقدونی اردو زده است. چادرها گستردهاند و آتشها در میانشان میسوزد. در دوردست، دیوار سنگی کوهستان دیده میشود و در میان آن، شکاف باریکی که دروازهٔ پارس است. سپیده به نیمروز نزدیک میشود. مه صبحگاهی آرام آرام از دشت برمیخیزد.
اسکندر در برابر نقشهای گسترده بر زمین ایستاده است. چند تن از سردارانش پیرامون او هستند.
صحنهٔ نخست — نگاه فاتح
سردار مقدونی
این همان گذرگاهی است که پارسیان نگاه داشتهاند.
اسکندر
درهای باریک…
سردار
آری.
اگر از آن بگذریم راه پارسه گشوده میشود.
اسکندر
و اگر نگذریم؟
سردار
باید کوه را دور بزنیم؛
اما آن راه دراز و دشوار است.
اسکندر
(چشم از کوه برنمیدارد)
عجیب است.
گاه سرنوشت یک امپراتوری
در شکافی چنین باریک پنهان میشود.
سردار
گزارش دیدهبانان میگوید پارسیان آن را استوار نگاه داشتهاند.
اسکندر
چه کسی فرمانده آنان است؟
سردار
مردی به نام آریوبرزن.
اسکندر
(آهسته)
نامی که پیش از این کمتر شنیده بودم.
سردار
اما گویا مردی است سختدل.
اسکندر
نه.
مردی که در چنین جایی میایستد
یا دیوانه است
یا صاحب اندیشه.
سردار
و اگر دیوانه باشد؟
اسکندر
دیوانگان در میدان جنگ دوام نمیآورند.
سکوتی کوتاه.
اسکندر به کوهستان مینگرد.
صحنهٔ دوم — مونولوگ اسکندر
دیگران اندکی دور میشوند.
اسکندر
(با خود)
از کودکی به من گفتند جهان بزرگ است.
و من باور کردم
که باید آن را ببینم.
سپس گفتند جهان پراکنده است
و باید آن را یکی کرد.
و من باور کردم
که شاید بتوان آن را یکی ساخت.
از مقدونیه تا اینجا
شهرهای بسیار دیدهام.
شاهان بسیار دیدهام.
و مردانی که هر یک گمان میکردند
جهان در مرزهای سرزمینشان پایان مییابد.
اما جهان پایان ندارد.
تنها انسانها برای آن مرز میکشند.
آیا میتوان این مرزها را برداشت؟
یا آنکه هر فاتح
تنها مرزی تازه بر جهان میافزاید؟
گاهی با خود میاندیشم:
اگر روزی جهان یک شود
آیا مردمان آرامتر خواهند زیست؟
یا آنکه تنها نام فرمانروا تغییر خواهد کرد
و رنج انسان همان خواهد ماند؟
(به کوه اشاره میکند)
و اکنون
یک مرد در آن سنگها ایستاده است
و میگوید: «از اینجا مگذر.»
شاید او میداند
که جهان را نمیتوان به شمشیر یکی کرد.
اما من راهی جز رفتن ندارم.
زیرا فاتحان
اگر بایستند
دیگر فاتح نیستند.
صحنهٔ سوم — نخستین برخورد
صدای هیاهو از سپاه برمیخیزد.
پیامآوری وارد میشود.
پیامآور
سرور!
دستهای از سربازان ما به سوی دره پیش رفتند
تا زمین را بیازمایند.
اسکندر
و چه دیدند؟
پیامآور
بارانی از تیر.
سردار
پارسیان آمادهاند.
پیامآور
سنگها نیز از بلندی فرو میافتد.
راه بسیار تنگ است.
سردار
چند تن از مردان ما کشته شدند.
اسکندر
پس آنان تنها به نگاه کردن بسنده نکردهاند.
سردار
فرمان حمله میدهید؟
اسکندر
نه.
همه به شگفتی نگاه میکنند.
اسکندر
سپاهی که بیفکر به کوه حمله کند
بیشتر با غرور میجنگد تا با خرد.
و غرور
یار بدی برای جنگ است.
صحنهٔ چهارم — دروازهٔ پارس
نور صحنه تغییر میکند.
اکنون در سوی دیگر دره هستیم.
آریوبرزن و سپاهش بر بلندیها ایستادهاند.
پایین دره چند جسد مقدونی دیده میشود.
تیرداد
آنان عقب نشستند.
آرتاباز
پس نخستین آزمون را پشت سر گذاشتیم.
تیرداد
گمان نمیکردم چنین زود بازگردند.
آریوبرزن
مردی که فرمانده آنان است
بیگمان شتابزده نیست.
آرتاباز
تو او را میشناسی؟
آریوبرزن
تنها از آوازه.
تیرداد
میگویند جوان است.
آرتاباز
و بسیار پیروز.
تیرداد
آیا جوانی که این همه پیروز شده باشد
هنوز میتواند شکست را بفهمد؟
آریوبرزن
شاید هنوز نه.
اما کوهستان آموزگار صبوری است.
صحنهٔ پنجم — اندیشهٔ آریوبرزن
تیرداد به دشت نگاه میکند.
تیرداد
سردار…
آریوبرزن
بگو.
تیرداد
آن مرد در آن سوی دشت
چه میخواهد؟
آریوبرزن
جهان.
تیرداد
و ما چه میخواهیم؟
آریوبرزن
جهانِ خود را.
تیرداد
آیا این دو خواسته ناگزیر با هم در جنگاند؟
آریوبرزن
اغلب چنین است.
زیرا کسی که میخواهد همه چیز را بگیرد
ناچار است چیزی را از دیگری بگیرد.
سکوت.
آریوبرزن چند گام پیش میآید.
مونولوگ آریوبرزن
گاه با خود میاندیشم:
آن مرد که در آن دشت ایستاده
و من که در این کوه ایستادهام
شاید هر دو اسیر یک تقدیریم.
او نمیتواند بازگردد
زیرا جهان او را به پیش میراند.
و من نمیتوانم کنار روم
زیرا وجدانم مرا در اینجا نگاه داشته است.
پس دو مرد
که شاید در جهانی دیگر
میتوانستند در یک سفر همراه شوند
اکنون ناچارند
در برابر یکدیگر بایستند.
او میخواهد جهان را یکی کند.
و من میخواهم
آنچه از جهان ما مانده
نگاه داشته شود.
و شاید تاریخ بگوید
یکی از ما پیروز شد.
اما حقیقت این است:
در چنین نبردهایی
هیچکس پیروز نمیشود.
تنها زمان است
که از میان مردگان عبور میکند
و راه خود را ادامه میدهد.
صحنهٔ پایانی
خورشید رو به فرود است.
در دشت، سپاه مقدونی آرام گرفته است.
در کوهستان، پارسیان همچنان در سنگرها ایستادهاند.
دو سپاه
در سکوتی سنگین
به یکدیگر مینگرند.
و در میان آن سکوت
کوهستان چون داوری خاموش
بر فراز هر دو ایستاده است.
پایان پردهٔ سوم
پردهٔ چهارم — روزهای سنگ و انتظار
صحنه:
چند روز از آغاز محاصره گذشته است. دروازهٔ پارس همچنان در دست پارسیان است. گذرگاه باریک میان کوهها با سنگ و تیر بسته شده و مردان بر بلندیها پاس میدهند. در دشت پایین، سپاه مقدونی گسترده است؛ چادرها چون شهری سفید در پهنهٔ خاک برپا شدهاند. روزها آرام میگذرند و شبها با آتشهای بسیار روشن میشود.
اما جنگ، هرچند خاموش، در دلها ادامه دارد.
در کوهستان، آذوقه اندک شده است.
در دشت، سپاه بزرگ با صبر انتظار میکشد.
زمان، آرام و سنگین، از میان هر دو سپاه عبور میکند.
---
صحنهٔ نخست — گذر زمان
بامداد.
تیرداد بر لبهٔ صخرهای نشسته و دشت را مینگرد. آرتاباز نزدیک او ایستاده است.
تیرداد
امروز هوا سردتر از دیروز است.
آرتاباز
پاییز در کوهستان زودتر میآید.
تیرداد
و زمستان نیز زودتر.
آرتاباز
آری.
تیرداد
چند روز از آمدن دشمن گذشته است؟
آرتاباز
در جنگ، روزها گاه کش میآیند و گاه کوتاه میشوند.
اما گمان میکنم بیش از ده روز گذشته باشد.
تیرداد
ده روز…
(به دشت نگاه میکند)
و آنان هنوز همانجا ایستادهاند.
آرتاباز
سپاه بزرگ شتاب نمیکند.
او میداند که زمان یار اوست.
تیرداد
اما ما با زمان دشمنیم.
آرتاباز
آری.
تیرداد
آذوقهٔ ما رو به پایان است.
آرتاباز
میدانم.
تیرداد
و اگر این انتظار بسیار طول بکشد…
آرتاباز
آنگاه شمشیر پیش از دشمن
از درون ما را خواهد شکست.
سکوت.
باد از دره میگذرد.
---
صحنهٔ دوم — اندیشهٔ آریوبرزن
آریوبرزن وارد میشود.
تیرداد
سردار، دیدهبانان میگویند دشمن امروز نیز حرکتی نکرده است.
آریوبرزن
مردی که فرمانده آنان است
بیگمان شکیباست.
آرتاباز
شکیبایی سلاحی است که بسیاری از فاتحان از آن بیبهرهاند.
آریوبرزن
و شاید همین سبب پیروزیهای او بوده است.
تیرداد
آیا ممکن است او از این دره بگذرد؟
آریوبرزن
هر انسانی راهی برای عبور مییابد
اگر زمان کافی داشته باشد.
تیرداد
پس ما چه میکنیم؟
آریوبرزن
آنچه از آغاز کردهایم.
میایستیم.
تیرداد
حتی اگر پایان آن را بدانیم؟
آریوبرزن
انسان همیشه پایان راه را نمیداند.
اما گاه میداند که بازگشت از آن
خویشتن او را خواهد شکست.
---
صحنهٔ سوم — ورود لیکوس
در پایین گذرگاه حرکتی دیده میشود. چند سرباز پارسی مردی زخمی را میآورند.
سرباز
سردار! این مرد را در دامنهٔ کوه یافتیم.
مرد به دشواری ایستاده است.
آریوبرزن
نامت چیست؟
لیکوس
لیکوس.
آریوبرزن
از کدام سرزمین؟
لیکوس
از لیکیه.
آرتاباز
لیکیا اکنون در دست مقدونیان است.
لیکوس
آری.
آریوبرزن
پس چگونه به اینجا رسیدهای؟
لیکوس
از سپاه آنان گریختم.
تیرداد
چرا؟
لیکوس
زیرا گاه مردی درمییابد
که شمشیری که در دست دارد
برای جنگی کشیده شده
که به او تعلق ندارد.
آریوبرزن
و اکنون چه میخواهی؟
لیکوس
پناه.
سکوت.
آرتاباز
چرا گمان میکنی ما تو را خواهیم پذیرفت؟
لیکوس
زیرا مردانی که میدانند خواهند مرد
اغلب دلهای بزرگتری دارند.
آریوبرزن
زخمهایش را ببندید.
سربازان او را میبرند.
تیرداد
به او اعتماد داری؟
آریوبرزن
در جنگ، اعتماد همواره با خطر همراه است.
آرتاباز
اما بیاعتمادی نیز گاه راه را به تنهایی میبرد.
---
صحنهٔ چهارم — شب کوهستان
شب.
آتشهای کوچک در سنگرها روشن است.
لیکوس تنها نشسته است.
مونولوگ لیکوس
چه راه درازی آمدهام.
از شهری که روزی آزاد بود
تا سپاهی که آن آزادی را برد
و اکنون تا این کوهستان.
من برای بسیاری جنگیدهام
اما هرگز برای چیزی که به آن ایمان داشته باشم.
در سپاه فاتحان
مردان بسیارند
اما ایمان اندک است.
و در اینجا…
(به سنگرهای پارسیان نگاه میکند)
مردانی اندک
اما ایمانی سخت.
آیا این ایمان آنان را نجات خواهد داد؟
یا تنها مرگشان را باشکوهتر خواهد کرد؟
گاهی با خود میاندیشم:
جهان را چه کسانی میسازند؟
فاتحان
یا آنان که در برابر فاتحان میایستند؟
---
صحنهٔ پنجم — اندیشهٔ اسکندر
نور صحنه به اردوگاه مقدونیان میرود.
اسکندر تنها ایستاده است. نقشهٔ کوهستان پیش روی اوست.
یکی از سرداران نزدیک میشود.
سردار
سپاه آماده است.
اسکندر
اما کوهستان هنوز آمادهتر است.
سردار
میتوانیم دوباره حمله کنیم.
اسکندر
و مردان بسیاری را در آن دره از دست بدهیم.
سردار
پس چه باید کرد؟
اسکندر
گاهی برای گشودن یک در
باید دیوارهای اطراف آن را شناخت.
(به کوه نگاه میکند)
این مرد که در آن سنگها ایستاده
بیگمان میداند که شکست خواهد خورد.
و با این همه میایستد.
سردار
شاید امید دارد.
اسکندر
نه.
این ایستادن از امید نیست.
از چیزی عمیقتر است.
چیزی که فاتحان کمتر میشناسند.
سردار
آن چیست؟
اسکندر
شرافت.
(سکوت)
و شرافت دشمن
همیشه کار را دشوارتر میکند.
---
صحنهٔ پایانی — سایهٔ تقدیر
سپیدهٔ روزی تازه.
در کوهستان، پارسیان هنوز در سنگرها ایستادهاند.
در دشت، سپاه مقدونی آرام اما آماده است.
لیکوس بر لبهٔ صخرهای ایستاده و به کوهها نگاه میکند.
گویی چیزی را میشناسد
که دیگران نمیدانند.
آریوبرزن از دور او را مینگرد.
آریوبرزن
(آهسته)
کوهستان رازهای بسیار دارد.
آرتاباز
و انسانها نیز.
آریوبرزن
آری.
و گاه
سرنوشت یک جنگ
در دل یکی از همان رازها پنهان میشود.
باد در دره میپیچد.
کوهستان خاموش است.
اما در دل آن خاموشی
تقدیر آرام آرام نزدیک میشود.
پایان پردهٔ چهارم
پردهٔ پنجم — راه پنهان
صحنه:
شب بر کوهستان نشسته است. دروازهٔ پارس در تاریکی فرو رفته و تنها چند آتش کوچک در سنگرهای پارسیان روشن است. در پایین دشت، سپاه مقدونی همچون شهری خاموش در زیر آسمان گسترده است. ستارگان بر فراز کوهها میدرخشند.
شبهای محاصره طولانی شدهاند.
و در دل این شبها، اندیشهها سنگینتر از شمشیرها میشوند.
---
صحنهٔ نخست — بیخوابی کوهستان
لیکوس تنها بر لبهٔ صخرهای ایستاده است. باد سردی از میان دره میگذرد.
لیکوس
(با خود)
چند شب است که خواب از چشمم گریخته.
این کوهستان
با همهٔ سکوتش
گویی هزار صدا در دل دارد.
هر سنگی داستانی میگوید
و هر درهای رازی پنهان کرده است.
(به تاریکی کوه نگاه میکند)
من این کوهها را میشناسم.
سالها پیش
در این راهها سفر کردهام.
راههایی که از چشم سپاهها پنهان است
اما برای چوپانان و شکارچیان آشنا.
(مکث)
و اکنون آن راه
در ذهن من چون شعلهای خاموش نمیشود.
اگر آن را بگویم…
(سکوت)
یک سپاه از این دره خواهد گذشت.
و اگر نگویم…
این مردان
در اینجا خواهند مرد.
(آهسته)
پس کدام کار خیانت است؟
گفتن
یا خاموش ماندن؟
---
صحنهٔ دوم — گفتوگوی لیکوس و آریوبرزن
صبح زود.
آریوبرزن در بلندی ایستاده و دشت را مینگرد. لیکوس نزدیک میشود.
آریوبرزن
خواب به چشم تو نیامده است.
لیکوس
در جنگ، خواب مهمان نادری است.
آریوبرزن
اندیشهها بیدار نگهت داشتهاند.
لیکوس
آری.
آریوبرزن
اندیشه دربارهٔ چه؟
لیکوس
دربارهٔ راهها.
آریوبرزن
راهها؟
لیکوس
در کوهستان همیشه بیش از یک راه هست.
آریوبرزن
این را میدانم.
لیکوس
اما همهٔ راهها آشکار نیستند.
سکوت.
آریوبرزن
آیا چیزی هست که باید بگویی؟
لیکوس
(لحظهای مکث میکند)
نه.
آریوبرزن
پس بگذار اندیشههایت آرام گیرد.
لیکوس سر فرود میآورد و دور میشود.
آریوبرزن لحظهای به او مینگرد.
آریوبرزن
(آهسته، با خود)
انسان وقتی رازی در دل دارد
چشمهایش آرام نمیماند.
---
صحنهٔ سوم — اردوگاه مقدونیان
شب.
لیکوس پنهانی به اردوگاه مقدونیان نزدیک میشود. نگهبانان او را میگیرند و نزد اسکندر میبرند.
اسکندر در چادر خویش نشسته است.
نگهبان
سرور، این مرد میگوید خبری دارد.
اسکندر
نامت چیست؟
لیکوس
لیکوس.
اسکندر
تو از سپاه من گریخته بودی.
لیکوس
آری.
اسکندر
و اکنون بازگشتهای.
لیکوس
نه برای بازگشت.
برای گفتن یک راه.
اسکندر
(با دقت)
چه راهی؟
لیکوس
راهی در دل کوه.
راهی که از پشت این دره میگذرد.
سکوت سنگین.
سردار مقدونی
اگر این راست باشد…
لیکوس
راست است.
اسکندر
چرا این را به ما میگویی؟
لیکوس
زیرا جهان همیشه آنگونه که مردان شرافتمند میخواهند
پیش نمیرود.
اسکندر
یا شاید تو دیگر نمیخواهی در کنار بازندگان بمانی.
لیکوس
شاید.
یا شاید
تنها نمیخواهم مرگی بیهوده ببینم.
اسکندر لحظهای طولانی به او نگاه میکند.
---
صحنهٔ چهارم — مونولوگ اسکندر
دیگران دور میشوند.
اسکندر
عجیب است سرنوشت جنگها.
سپاهها با هزاران مرد حرکت میکنند
اما گاه سرنوشتشان
در تصمیم یک انسان نهفته است.
(به نقشه نگاه میکند)
اگر این راه راست باشد
این دره گشوده خواهد شد.
و اگر دروغ باشد
چند مرد در کوه خواهند مرد.
اما حتی اگر راست باشد…
(مکث)
پیروزیای که از راه پنهان به دست آید
آیا همان پیروزی است؟
یا تنها شکل دیگری از شکست؟
زیرا مردی در آن کوه ایستاده است
که میداند چگونه باید جنگید.
و من اکنون
به جای روبهرو شدن با او
از پشت سرش خواهم آمد.
(آهسته)
اما فاتحان
همیشه فرصت انتخاب میان راههای پاک ندارند.
گاه تنها میتوانند
میان دو ضرورت یکی را برگزینند.
و ضرورت
همیشه بیرحم است.
---
صحنهٔ پنجم — حرکت در شب
شب عمیق شده است.
دستهای از سربازان مقدونی به همراه لیکوس در تاریکی کوه بالا میروند. مشعلها کمنورند.
لیکوس پیشاپیش راه میرود.
یکی از سربازان
آیا راه دور است؟
لیکوس
کوهستان راه کوتاه ندارد.
سرباز
و اگر پارسیان ما را ببینند؟
لیکوس
آنگاه این کوه گور ما خواهد شد.
---
صحنهٔ پایانی — پیشآگاهی
در دروازهٔ پارس.
آریوبرزن ناگهان از خواب برمیخیزد.
باد شدیدی در دره میوزد.
آرتاباز نزدیک میشود.
آرتاباز
چه شده است؟
آریوبرزن
نمیدانم.
آرتاباز
صدایی شنیدی؟
آریوبرزن
نه.
چیزی در دل من ناآرام است.
آرتاباز
در جنگ، دلها اغلب ناآراماند.
آریوبرزن
نه…
این چیز دیگری است.
(به کوهها نگاه میکند)
گویی کوهستان
رازی را پنهان کرده است.
باد در میان صخرهها میپیچد.
در تاریکی دوردست
سپاه مقدونی آرام از راه پنهان بالا میرود.
و کوهستان
خاموش و سنگین
بر همه چیز نظاره میکند.
پایان پردهٔ پنجم
پردهٔ ششم — سپیدهٔ خونین
صحنه:
سپیده هنوز کامل ندمیده است. آسمان بر فراز کوهستان خاکستری و سرد است. مهی薄 در دره نشسته و سنگها را نیمهپنهان کرده است. در سنگرهای پارسیان سکوتی سنگین حکمفرماست؛ سکوتی که پیش از هر طوفان بزرگ در جهان دیده میشود.
در پایین دره، سپاه مقدونی آرام در صف ایستاده است.
و در پشت کوهها
گروهی دیگر از همان سپاه
در تاریکی پیش میآیند.
---
صحنهٔ نخست — نخستین نشانه
یکی از دیدهبانان ناگهان فریاد میزند.
دیدهبان
سردار!
آریوبرزن از خواب برمیخیزد.
آریوبرزن
چه شده است؟
دیدهبان
حرکتی در پشت کوه!
آریوبرزن به بلندی میرود و نگاه میکند.
در دوردست
بر فراز صخرهها
درخشش زرهها دیده میشود.
لحظهای سکوت سنگین بر صحنه میافتد.
آریوبرزن
(آهسته)
پس راهی بوده است.
آرتاباز
چگونه؟
آریوبرزن
کوهستان همیشه بیش از آنچه ما میبینیم
در خود پنهان دارد.
تیرداد
چه باید کرد؟
آریوبرزن
آنچه همیشه کردهایم.
میجنگیم.
---
صحنهٔ دوم — آغاز نبرد
ناگهان از دو سو فریاد جنگ برمیخیزد.
از روبهرو سپاه مقدونی پیش میآید.
از پشت، دستهای دیگر از کوه پایین میآیند.
پارسیان برای لحظهای کوتاه در میان دو تیغ گرفتار میشوند.
آرتاباز شمشیر میکشد.
آرتاباز
مردان پارس!
امروز روزی است که تاریخ دربارهٔ ما داوری خواهد کرد!
تیرداد
برای ایران!
فریاد جنگ در دره میپیچد.
سنگها میغلتند.
تیرها در هوا میدرخشند.
شمشیرها بر زرهها میکوبند.
دروازهٔ پارس
که روزها خاموش بود
اکنون از صدای نبرد پر شده است.
---
صحنهٔ سوم — مرگ آرتاباز
در میانهٔ نبرد، آرتاباز زخمی میشود و بر زمین میافتد.
تیرداد به سوی او میدود.
تیرداد
آرتاباز!
آرتاباز با دشواری سخن میگوید.
آرتاباز
چنین میبایست.
در جنگهای بزرگ
پایان مردان نیز بزرگ است.
تیرداد
ما هنوز میتوانیم بجنگیم!
آرتاباز
آری…
اما گاه جنگ
پیش از آنکه در میدان پایان یابد
در سرنوشت پایان یافته است.
(به آسمان نگاه میکند)
من سالها در این جهان زیستهام
و بسیار نبرد دیدهام.
اما بدان، جوان:
شکست
همیشه آن نیست که دشمن مینویسد.
گاه شکست آن است
که انسان از آنچه باید باشد
دور شود.
(به سوی آریوبرزن نگاه میکند)
و این مرد
چنین نکرد.
آرتاباز آرام چشمانش را میبندد.
تیرداد
(با اندوه)
آرتاباز…
نبرد همچنان ادامه دارد.
---
صحنهٔ چهارم — فروپاشی
سپاه پارسیان اندک اندک عقب رانده میشود.
مقدونیان از هر سو پیش میآیند.
تیرداد نزد آریوبرزن میرسد.
تیرداد
سردار، ما در محاصرهایم!
آریوبرزن
میدانم.
تیرداد
راهی برای گریز نیست.
آریوبرزن
از آغاز نیز نبود.
تیرداد
پس چرا…
آریوبرزن
زیرا گاه انسان
نه برای پیروزی
بلکه برای آن میجنگد
که چیزی در جهان باقی بماند.
---
صحنهٔ پنجم — دیدار دو فرمانده
نبرد اندکی فرو مینشیند.
اسکندر با چند تن از سرداران نزدیک میشود.
او به آریوبرزن نگاه میکند.
اسکندر
پس تو همان مردی هستی
که این دره را روزها نگاه داشت.
آریوبرزن
و تو همان مردی هستی
که جهان را برای خود میخواهد.
اسکندر
نه برای خود.
برای آنکه جهان
پراکنده و بیسرانجام نماند.
آریوبرزن
و برای آن
باید شهرها بسوزند
و مردان بسیار بمیرند؟
اسکندر
جهان همیشه با خون دگرگون شده است.
آریوبرزن
اما معنا
با خون ساخته نمیشود.
سکوت.
اسکندر
تو میدانستی که شکست خواهی خورد.
آریوبرزن
آری.
اسکندر
پس چرا ایستادی؟
آریوبرزن
زیرا انسان
اگر در لحظهای که باید بایستد
نایستد
دیگر هرگز نمیتواند خود را در آینهٔ خویش بنگرد.
---
صحنهٔ ششم — مونولوگ پایانی آریوبرزن
آریوبرزن به اطراف نگاه میکند.
جسد یارانش بر زمین افتاده است.
کوهستان خاموش ایستاده است.
آریوبرزن
بنگر، ای فاتح.
این کوهها
از هزاران سال پیش ایستادهاند.
شاهان بسیار آمدهاند
و رفتهاند.
امپراتوریها برخاستهاند
و فرو افتادهاند.
اما کوهستان
همچنان ایستاده است.
انسان نیز
اگرچه کوتاه میزید
میتواند چون کوه بایستد.
نه به سبب آنکه پیروز خواهد شد
بلکه بدان سبب
که ایستادن
خود معنایی دارد.
امروز تو پیروز خواهی شد.
دروازهٔ پارس گشوده خواهد شد.
سپاه تو به پارسه خواهد رسید.
اما بدان:
پیروزی تو
تنها بر زمین است.
و آنچه امروز در این دره روی داد
در حافظهٔ انسانها خواهد ماند.
زیرا گاه
مردی که شکست میخورد
چیزی را نگاه میدارد
که هیچ فاتحی نمیتواند آن را به دست آورد.
شرافت.
و آن
از هر امپراتوری بزرگتر است.
---
سپیده اکنون کامل بر کوهستان نشسته است.
نور خورشید بر سنگها میتابد.
و دروازهٔ پارس
که روزی گذرگاهی خاموش بود
اکنون به صحنهٔ یکی از بزرگترین ایستادگیهای تاریخ بدل شده است.
پایان پردهٔ ششم
پردهٔ هفتم — پس از ایستادن
صحنه:
روز بر کوهستان دروازهٔ پارس نشسته است. مه صبحگاهی آرام آرام از میان دره برمیخیزد و سنگها را آشکار میکند. نبرد پایان یافته است.
بر زمین، پیکرهای بسیاری افتادهاند.
سنگها خاموشاند.
باد آهسته از میان صخرهها میگذرد.
سپاه مقدونی اکنون در گذرگاه ایستاده است. اما در آن پیروزی، سکوتی سنگین هست؛ سکوتی که پس از هر فاجعهٔ بزرگ در جهان پدید میآید.
---
صحنهٔ نخست — سکوت فاتحان
اسکندر بر بلندی ایستاده است و به دره مینگرد.
یکی از سرداران نزدیک میشود.
سردار
دروازه گشوده شد، سرور.
اسکندر
آری.
سردار
سپاه آمادهٔ حرکت به سوی پارسه است.
اسکندر پاسخی نمیدهد.
او به سنگها و پیکرهای افتاده نگاه میکند.
اسکندر
این دره
دیروز تنها گذرگاهی در کوه بود.
امروز
به یادگاری از انسان بدل شد.
سردار
ما پیروز شدیم.
اسکندر
آری.
اما گاه
پیروزی نیز صدایی دارد
که شبیه اندوه است.
سردار خاموش میشود.
---
صحنهٔ دوم — بازمانده
چند سرباز مقدونی مرد جوانی را نزد اسکندر میآورند.
سرباز
این مرد زنده مانده است.
اسکندر
نامت چیست؟
تیرداد
تیرداد.
اسکندر
از سپاه آریوبرزن بودی؟
تیرداد
آری.
اسکندر
چگونه زنده ماندی؟
تیرداد
شاید تقدیر خواست
که کسی بماند
تا آنچه در اینجا گذشت
فراموش نشود.
اسکندر لحظهای به او مینگرد.
---
صحنهٔ سوم — گفتوگوی فاتح و شاهد
اسکندر
سردار تو میدانست که شکست خواهد خورد.
تیرداد
آری.
اسکندر
پس چرا مردانش را به مرگ برد؟
تیرداد
او ما را به مرگ نبرد.
او ما را به ایستادن برد.
اسکندر
آیا تفاوتی میان این دو هست؟
تیرداد
بسیار.
مرگی که از گریز میآید
پایانی خاموش است.
اما مرگی که از ایستادن زاده شود
آغازی برای یاد است.
سکوت.
اسکندر
تو از او بسیار میآموزی.
تیرداد
ما همه از او آموختیم.
---
صحنهٔ چهارم — تأمل اسکندر
اسکندر به کوهستان نگاه میکند.
اسکندر
من از سرزمینهای بسیار گذشتهام.
شهرهای بزرگ دیدهام
و سپاههای نیرومند.
بسیاری از آنان
پیش از آنکه شمشیر کشیده شود
تسلیم شدند.
اما این مرد…
(مکث)
او در برابر جهانی ایستاد.
و با آنکه میدانست فرو خواهد افتاد
باز ایستاد.
تیرداد
زیرا گاه انسان
برای آنچه پیروز خواهد شد نمیجنگد.
برای آن میجنگد
که چیزی در جهان باقی بماند.
اسکندر
و آن چیز چیست؟
تیرداد
معنا.
---
صحنهٔ پنجم — داوری تاریخ
باد در دره میوزد.
اسکندر
تاریخ را فاتحان مینویسند.
تیرداد
آری.
اما آنچه در دل انسانها میماند
همیشه از قلم فاتحان نمیآید.
اسکندر
پس تو خواهی گفت که در اینجا چه گذشت؟
تیرداد
اگر زنده بمانم
آری.
اسکندر لحظهای میاندیشد.
---
صحنهٔ ششم — آزادی
اسکندر
او را آزاد کنید.
سربازان شگفتزده نگاه میکنند.
سردار
سرور؟
اسکندر
بگذار برود.
هر فاتحی
برای شناخت جهان
باید صدای دشمنان خویش را نیز بشنود.
(به تیرداد)
برو.
و آنچه دیدی بگو.
تیرداد
خواهم گفت.
---
صحنهٔ پایانی — صدای تاریخ
تیرداد آرام از میان دره میگذرد.
سپاه مقدونی آمادهٔ حرکت میشود.
خورشید اکنون بر فراز کوهستان بالا آمده است.
درهٔ پارس در نور صبحگاهی میدرخشد.
اما در دل آن سنگها
یادی باقی مانده است.
یاد مردی
که در برابر جهان ایستاد.
و اگرچه شکست خورد
از خویشتن شکست نخورد.
کُر
در تاریخ
نامهای بسیار میآیند و میروند.
اما گاه
در میان آن همه صدا
صدای مردی شنیده میشود
که گفت:
«اینجا
تا واپسین دم
خواهیم ایستاد.»
و آن صدا
از میان قرنها میگذرد.
پایان پرده هفتم
اپیلوگ — صدای پس از قرنها
سالها گذشت.
کوهستان همچنان بر جای ماند
و درهٔ پارس هنوز میان سنگهای خاموش خویش نفس میکشد.
باد همان باد است
که روزی از میان زرهها گذشت
و فریاد مردان را با خود برد.
اما مردان
دیگر در آن دره نیستند.
شاهان بسیاری آمدند و رفتند.
امپراتوریها برخاستند و فرو افتادند.
شهرهایی ساخته شد
و شهرهایی در خاک فرو رفت.
و تاریخ
چنانکه عادت اوست
بسیاری از نامها را با خود برد.
اما گاه
در میان آن همه فراموشی
نامی باقی میماند.
نه به سبب آنکه جهانی را گشود
یا تاجی بر سر نهاد.
بلکه از آن رو
که در لحظهای که جهان به او گفت:
«بازگرد.»
او پاسخ داد:
«اینجا خواهم ایستاد.»
دروازهٔ پارس
امروز دیگر تنها گذرگاهی در کوهستان است.
مسافران از آن میگذرند
و شاید ندانند که روزگاری
در همین سنگها
چند صد مرد
در برابر سپاهی بزرگ ایستادند.
اما تاریخ
همیشه در سنگها نوشته نمیشود.
گاه در دل انسانها میماند.
و هرگاه سخن از ایستادگی رود
از مردی نیز یاد میشود
که دانست شکست خواهد خورد
اما ایستاد.
و چنین شد
که شکست او
در حافظهٔ زمان
به گونهای دیگر نوشته شد.
زیرا در جهان
گاه آن کس که فرو میافتد
چیزی را نگاه میدارد
که هیچ فاتحی
توان گرفتن آن را ندارد.
شرافت.
و آن
از هر پیروزی
ماندگارتر است.
پایان تراژدی دروازه پارس آریوبرزن
ابراهیم قاسمپور در گفتوگو با جام جم آنلاین مطرح کرد ؛